Archive

Archive for December, 2009

/ خائن ترسو است / ترسوهای خیانت کار!

December 31, 2009 Leave a comment

این “ولایت مدار” احمق حتی آدرس ایمیل خودش را هم اشتباهی داده

نامه ی زیر را برایش نوشتم و فوراٌ برگشت خورد

Delivery to the following recipient failed permanently:

khastehshode@gmail.com

Technical details of permanent failure:
The email account that you tried to reach does not exist. Please try…

====

سلام بر برادر غافل و خفته

که حتی اینقدر ترسویی که اسم واقعی ات را نمیاری

نیازی هم بهش نیست

برچسب هایت بهت بیشتر میاد تااسمت

http://iran13912012.wordpress.com/2009/12/31/سیاستباز-را-هم-بشناسیم-از-اشو/

میدونم خسته شدی

حق هم داری

ولی این سه پست که برات زدم حتماٌ خستگی را از  ذهن خفته ات درمیاره

میگی نه؟

بخوان

و بده بخوانند
http://iran13912012.wordpress.com/2009/12/31/سیاستباز-را-هم-بشناسیم-از-اشو/
– در همین لینک زیر هست که کامنت گذاشتی

نوش جان

سیاستباز را هم بشناسیم / از اشو

December 31, 2009 Leave a comment

این هم فصل پنجم از همان کتاب/ نوش جان “ولایت مدار” سفیه و ولی خودش و خودشان

یادشان باشه  برای همریشان بی معرفت خودشان هم بفرستند تا از این خواب خریت بیرون بیایند

5. سیاستمدار

The Politician

باگوان، آیا ممکن است که یک سیاستمدار انسانی مذهبی باشد

یا که انسان مذهبی یک سیاستمدار باشد؟

مطلقاٌ غیرممکن است که یک سیاستمدار بتواند انسانی مذهبی باشد، زیرا راه های سیاست و مذهب دو جهت خلاف همدیگر هستند.

باید درک کنید که در مذهب مسئله این نیست که چیزی را به شخصیت خود اضافه کنید __ دین یک اضافه کردن نیست. اگر یک سیاستمدار باشی، می توانی یک نقاش باشی، می توانی یک شاعر باشی، می توانی یک موسیقیدان باشی؛ این ها اضافه کردن است.

سیاست و موسیقی در دو جهت مخالف نیستند؛ برعکس موسیقی می تواند کمک کند که سیاستمدار بهتری باشی. سبب آسایش می شود، می تواند کمک کند که فشار روزانه را دفع کند و نگرانی هایی را که یک سیاستمدار در طول روز دارد بزداید. ولی مذهب چیزی نیست که بتوان آن را افزود، مذهب در بعدی کاملاٌ متضاد قرار دارد. بنابراین نخستین نکته این است که انسان سیاستمدار را درک کنی و بدانی که دقیقاٌ به چه معنی است.

انسان سیاسی انسانی بیمار است، از نظر روانی بیمار است، از نظر روحی بیمار است. از نظر جسمی ممکن است کاملاٌ سالم باشد. معمولاٌ سیاستمداران از نظر بدنی خوب هستند، تمامی بار بر روی روان آنان است. می توانید این را ببینید. زمانی که یک سیاستمدار قدرت سیاسی اش را از دست می دهد شروع می کند به از دست دادن سلامت جسمی اش.

عجیب است… وقتی که در قدرت بود: وقتی که بارهای سنگین اضطراب و فشار را حمل

می کرد، جسمش کاملاٌ سالم بود. لحظه ای که قدرت برود، تمام تشویش ها نیز ازبین خواهند رفت؛ اینک آن نگرانی ها بر دوش دیگری قرار دارد. روان او از زیر بار فشارها آزاد شده است، ولی در آن خلاص شدن از فشارها، تمام مرضش بر روی بدن خواهد افتاد.

تا جایی که به فیزیولوژی مربوط می شود، سیاستمدار فقط زمانی رنج می برد که قدرت را از دست بدهد؛ وگرنه سیاستمداران عمری طولانی دارند و از نظر جسمانی در موقعیت خوبی هستند. عجیب است، ولی دلیلش این است که تمام بیماری شان توسط روانشان جذب شده و زمانی که روان تمام مرض را به خودش جذب کند، آنوقت بدن می تواند بدون بار زندگی کند. ولی اگر روان تمام مرض خود را تخلیه کند، این بیماری کجا خواهد رفت؟ پایین تر از روان شما وجود جسمی شما قرار دارد __ تمامی مرض روی بدن سقوط می کند. سیاستمدارانی که از قدرت ساقط شده باشند عمری بسیار کوتاه دارند. سیاستمدارانی که در قدرت باشند عمری طولانی دارند. این یک واقعیت شناخته شده است، ولی دلیل آن بخوبی شناخته نشده است.

بنابراین نخستین نکته ای که باید درک شود این است که انسان سیاستمدار از نظر روانی بیمار است و بیماری روانی او وقتی که زیاد شود و روان دیگر قادر به نگه داشتن آن نباشد، تبدیل به بیماری روحی خواهد شد. حالا مراقب باشید: اگر سیاستمدار در قدرت باشد آنوقت بیماری روانی او حتماٌ به وجود روحانی او سرایت خواهد کرد، زیرا که او بیماری روانی خودش را نگه داشته است تا که به سمت پایین سقوط نکند. این بیماری همان قدرت او است، پس فکر

می کند که گنجینه اش است؛ اجازه نخواهد داد که ساقط شود.

من آن را بیماری می خوانم. ولی برای او، این تمام منیت و شخصیت او است. او برای همین زنده است، هدفی دیگری برایش وجود ندارد. بنابراین وقتی که او در قدرت است به بیماری خود محکم می چسبد، ولی او چیزی در مورد حیطه ی روحانی نمی داند، بنابراین آن درها باز هستند. او نمی تواند آن درها را ببندد؛ او هیچ فکر نمی کند که چیزی بیش از ذهنش وجود دارد. وقتی که در قدرت است بیماری روانی اش، اگر زیاد باشد، پس ازگذشتن از نقطه ای مشخص، از حیطه ی روان او سرریز می شود و به حیطه ی روحانی او می رسد. اگر قدرتش ازبین رفته باشد آنگاه تمایلی به نگه داشتن آنهمه حماقت نیست. اینک او می داند که آن تمایل به قدرت چه بوده است، اینک آگاه شده که آن بیماری ارزش نگه داشتن را نداشته است.

و در هرصورت دیگر چیزی برای نگه داشتن وجود ندارد؛ قدرت از دست رفته است؛ اینک او کسی نیست.

به سبب استیصال، او رها می کند __ شاید باید بگویم که رهاکردن بصورت خودکار برایش رخ می دهد. اینک می تواند بخوابد، می تواند برای پیاده روی صبحگاهی برود. می تواند با دوستانش به غیبت کردن بپردازد، می تواند شطرنج بازی کند، هرکاری می تواند بکند.

از نظر روانی خودش را آزاد احساس می کند. آن درهایی که او بین روان و بدنش بسته نگه داشته بود شروع به باز شدن می کنند و اینک بدنش حتماٌ در رنج خواهد بود: شاید به حمله ی قلبی دچار شود، می تواند هرنوع بیماری را بگیرد؛ همه چیز ممکن است. بیماری روانی او به سمت ضعیف ترین بخش از بدنش سرازیر خواهد شد. ولی وقتی که در قدرت است این جریان به سمت بالا است، به سمت وجودش، که از آن بیخبر است.

و آن بیماری چیست؟

آن بیماری عقده ی حقارت است. هرکسی که به قدرت علاقه داشته باشد از عقده ی حقارت در رنج است؛ در عمق وجودش احساس بی ارزشی می کند و خودش را از دیگران پست تر

می داند. تو یک یهودی منوهین نیستی، ولی نیازی نیست احساس حقارت کنی زیرا هرگز تلاش نکرده ای که باشی و این ربطی به تو ندارد. یهودی منوهین هم تو نیست، پس اشکال در کجاست؟ تضاد در کجاست؟

ولی ذهن سیاستمدار از زخم حقارت در رنج است و سیاستمدار به خاریدن آن زخم ادامه

می دهد. او از نظر عقلانی یک آلبرت آینشتن نیست __ او خودش را با غول ها مقایسه

می کند __ از نظر روانی او یک زیگموند فروید نیست… اگر خودت را با غول های انسانیت مقایسه کنی حتمی است که احساس کوچکی و بی ارزشی خواهی کرد.

این احساس بی ارزشی می تواند به دو طریق برطرف شود: یکی دیانت است و دیگری سیاست.

سیاست واقعاٌ آن را برطرف نمی کند، فقط آن را می پوشاند. این همان مرد بیمار است، همان که احساس حقارت داشت و اینک بر مسند ریاست جمهوری نشسته است. ولی فقط نشستن بر روی یک صندلی، چه تفاوتی می تواند در اوضاع دورنی ایجاد کند؟

نفس انسان بسیار ظریف و بسیار لغزنده است. و سیاستمدار به سبب نفس خودش است که بیمار است. او می تواند آن زخم را با رییس جمهور شدن یا نخست وزیر شدن بپوشاند…

می تواند زخم را پوشش دهد، ولی زخم وجود دارد. می توانی تمام دنیا را فریب دهی ولی چگونه می توانی خودت را فریب دهی؟ تو آن زخم را می شناسی. زخم وجود دارد، تو فقط آن را پوشانده ای.

و اوضاع سیاستمداران چنین است: فقط چرک، زخم، حقارت و احساس بی ارزشی.

آری او بالاتر و بالاتر رفته است و در هر پله از نردبام امیدش این بوده که در پله ی بعدی آن زخم شفا یابد.

احساس حقارت تولید جاه طلبی می کند زیرا جاه طلبی فقط به معنی تلاشی است برای اثبات برتری. جاه طلبی جز تلاش برای اثبات برتری معنی دیگری ندارد. ولی تا زمانی که از احساس حقارت در رنج نباشی چرا تلاش کنی تا خودت را برتر اثبات کنی؟

تمام خانواده ی من سیاسی بودند، بجز پدرم. پس تمامشان از من سوال می کردند، ” چرا ثبت نام نمی کنی؟ چرا رای نمی دهی؟ و چرا انرژی هایت را هدر می دهی؟ اگر در زمینه سیاست کار کنی می توانی رییس جمهور کشور بشوی، می توانی نخست وزیر بشوی.”

گفتم، ” شما کاملاٌ فراموش کرده اید که با کی صحبت می کنید. من از هیچ عقده ی حقارتی رنج نمی برم پس چرا باید علاقه داشته باشم که رییس جمهور کشور بشوم؟ چرا باید زندگیم را برای رییس جمهور شدن تلف کنم؟ تقریباٌ مانند این است که من سرطان نداشته باشم و شما از من بخواهید تحت عمل جراحی برای رفع سرطان قرار بگیرم __ عجیب است. چرا باید

بی جهت جراحی بشوم؟

“این شما هستید که از عقده ی حقارت رنج می برید و آن را  روی من فرافکنی می کنید. من همینطور که هستم کاملاٌ راحت هستم. من هرکجا که باشم مطلقاٌ از جهان هستی شاکرم. امروز هر اتفاقی که بیفتد خوب است. من هرگز بیش از آن نخواسته ام و بنابراین راهی برای ناراحت کردن من وجود ندارد.”

آنان گفتند، “تو از چیزهای عجیب حرف می زنی. این عقده ی حقارت چیست و چه ربطی به سیاست دارد؟”

گفتم، “شما یک نکته ساده در روانشناسی را درک نمی کنید و حتی سیاستمداران بزرگ شما نیز قادر به درک این نکته ی ساده در روانشناسی نیستند.”

تمام این سیاستمداران برتر دنیا مردمانی بیمار هستند، بنابراین یک راه این است که به پوشاندن زخم ادامه بدهی. آری، آنان می توانند دیگران را فریب دهند. وقتی جیمی کارتر لبخند می زند شما فریب می خورید؛ ولی جیمی کارتر چگونه می تواند خودش را فریب بدهد؟

او می داند که آن لبخند فقط یک تمرین برای لب ها است. چیز دیگری در درون وجود ندارد، لبخندی در کار نیست.

مردم به بالاترین پله های نردبام می رسند ، آنوقت در می یابند که تمام زندگی شان یک اتلاف بوده. آنان رسیده اند، ولی به کجا؟ آنان به مکانی که برایش اینهمه جنگیده اند رسیده اند _ واین یک جنگ کوچک نبوده است، با چنگ و دندان بوده است __ با ازبین بردن مردمانی بسیار، با استفاده از بسیاری مردم به عنوان ابزار و با قدم گذاشتن بر روی سرهای دیگران به آنجا رسیده اند.

تو به بالاترین پله از نردیام رسیده ای، ولی چه به دست آورده ای؟ فقط تمامی عمرت را هدر داده ای. اینک حتی قبول این نکته نیز به شهامتی عظیم نیاز دارد. بهتر است که به لبخند زدن ادامه دهی و خودت را در توهم نگه داری: دست کم دیگران می پندارند که تو شخص بزرگی هستی.

تو خودت می دانی که کیستی. تو دقیقاٌ همانی هستی که بودی __ شاید بدتر، زیرا تمام این مبارزه، تمام این خشونت تو را بدتر ساخته است.

تو تمام انسانیت خود را از کف داده ای. دیگر موجودی انسانی نیستی.

روح انسانی تو چنان از تو دور است که گرجیف Gurdjieffعادت داشت بگوید که هر کسی دارای روح نیست! به یک دلیل ساده…. نه اینکه از نظر لغوی درست باشد، ولی او عادت داشت بگوید، “هر کسی صاحب روح نیست، تنها تعداد اندکی از مردم که وجود خویش را کشف کرده اند، آنان روح دارند. دیگران فقط در توهم زندگی می کنند، چونکه کتاب های مذهبی چنین گفته اند و تمام مذاهب موعظه می کنند که شما با یک روح زاده می شوید.”

گرجیف بسیار شدید برخورد می کرد. او گفته بود، “تمامش بی معنی است. شما با یک روح به دنیا نمی آیید. شما باید روح را کسب کنید، باید لیاقتش را داشته باشید.” و من می توانم درک کنم که منظورش چه بوده، باوجودی که من نمی گویم که شما بدون روح زاده شده اید.

شما با روح به دنیا آمده اید ولی آن روح فقط یک توان و بالقوگی است و هرچه که گرجیف

می گوید دقیقاٌ همان است. شما باید آن بالقوگی را به فعل درآورید. باید آن را کسب کنید. باید شایستگی  داشتن آن را داشته باشید.

سیاستمدار زمانی این را درک می کند که تمام عمرش از کف رفته است. اینک او یا باید اعتراف کند… که بسیار احمقانه است زیرا او اعتراف می کند که تمام زندگیش زندگی یک ابله بوده است.

زخم ها با پوشاندن شفا نمی یابند.

دین یک شفاست.

واژه ی مراقبه meditation و دارو  medicine از یک ریشه اند. درمان برای بدن است؛ آنچه که دارو برای بدن می کند؛ مراقبه برای روح انجام می دهد.

مراقبه یک درمان است یک علاج است.

از من می پرسی که آیا یک سیاستمدار می تواند مذهبی باشد؟ اگر یک سیاستمدار باقی بماند غیرممکن است. آری، اگر سیاست را رها کند، آنگاه دیگر یک سیاستمدار نیست __ می تواند انسانی مذهبی شود. پس من تقسیم نمی کنم… من مانع نمی شوم که سیاستمدار یک انسان مذهبی شود. چیزی که می گویم این است: به عنوان یک سیاستمدار او نمی تواند مذهبی باشد زیرا این ها دو بعد متفاوت هستند.

تو یا زخمت را می پوشانی یا آن را درمان می کنی. نمی توانی هردو را باهم انجام دهی.

و برای درمانش باید آن را از پوشش درآوری __ نه اینکه آن را پنهان کنی. زخم را نپوشان، آن را بشناس، عمیقاٌ واردش شو، دردش را بکش….

آنچه مورد نیاز است اکتشاف تمامی وجودت است _ بدون تعصب، بدون سرزنشگری؛ زیرا چیزهای بسیاری خواهی یافت که به تو گفته شده که بد و شیطانی هستند. پس عقب نشینی نکن، بگذار باشند. فقط کافی است که آنها را محکوم نکنی.

تو به یک اکتشاف دست زده ای. فقط توجه کن که چیزی آنجا هست، توجه کن و ادامه بده. آن را محکوم نکن، به آن برچسب نزن. هیچ تعصبی را له یا علیه آن وارد نکن، زیرا این همان چیزی است که تو را از اکتشاف کردن بازمی دارد: دنیای درونت بی درنگ بسته می شود، منقبض می شوی: “چیزی اهریمنی؟” __ به درون می روی و چیزی می بینی و می ترسی که آن چیز اهریمنی باشد: طمع، شهوت، خشم، حسادت… “خدای من! تمام این چیزها در من؟ __ بهتر است وارد نشوم.”

برای همین است که میلیون ها انسان وارد درون نمی شوند. آنان فقط روی پله های بیرون خانه می نشینند. آنان تمام عمر را روی ایوان بیرونی زندگی می کنند. و آن خانه اتاق های بسیار دارد، یک قصر است. اگر وارد شوی با خیلی چیزها برخورد می کنی که دیگران به تو گفته اند خطا است. تو نمی دانی، فقط می گویی، “من انسانی جاهل هستم من نمی دانم شما در اینجا کیستید. من فقط آمده ام برای اکتشاف، برای یک نقشه برداری.” و یک نقشه بردار نیازی ندارد که بداند چه چیز خوب است و چه چیز بد، او فقط به نگاه کردن و تماشاکردن و

مشاهده گری ادامه می دهد.

و آنگاه با غریب ترین تجربه ها متعجب می شوی: که آن چیزی که تاکنون آن را عشق

می خواندی، درست درپشت آن، نفرت قرار دارد… فقط توجه کن.

آنچه را که تاکنون تواضع می خواندی، درست در پشت آن، نفس تو پنهان است. فقط توجه کن.

اگر کسی از من بپرسد که ” آیا شما انسان متواضعی هستید؟” نمی توانم بگویم ” هستم”، زیرا می دانم که تواضع فقط همان نفس است که روی سرش ایستاده است. من یک نفس پرست نیستم، چگونه می توانم متواضع باشم؟ آیا مرا درک می کنید؟ غیرممکن است که انسان بدون نفس بتواند متواضع باشد. و زمانی که ببینی هردو باهم هستند، غریب ترین چیز رخ می دهد، همانطور که برایتان گفتم.

لحظه ای که ببینی که هم عشق داری و هم نفرت، و تواضع و نفس یکی هستند، همه بخار و نیست می شوند.

نیازی نیست که هیچ کاری انجام دهی. تو راز این ها را دیده ای. آن راز به آنها کمک

می کرد تا در تو باقی بمانند. اینک تو آن راز را شناخته ای و اینک مکانی برای آنها برای پنهان شدن وجود ندارد. اجتماعات در درون تو پژمرده می شوند، جمعیت ها در درونت پراکنده می شوند. و آن روز دور نیست که تو را تنها بگذارند و هیچکس در درونت نباشد: خالی بودن را در اختیار داری. و ناگهان شفا یافته ای.

ابداٌ مقایسه نکن __ زیرا تو، تو هستی و دیگری، دیگری است. چرا من باید خودم را با یهودی منوهین یا با پیکاسو مقایسه کنم؟ من ابداٌ فایده ی این را نمی دانم. آنان کارهای خودشان را

می کنند و من کار خودم را. آنان از کارهای خودشان لذت می برند… شاید __ زیرا من در مورد آنان نمی توانم یقین داشته باشم. ولی در مورد خودم یقین دارم که از هرآنچه که می کنم یا نمی کنم لذت می برم….

من فقط می توانم در مورد خودم مطمئن باشم.

من می دانم که اگرشما به اکتشاف دنیای درون ادامه دهید، بدون سرزنشگری، بدون تحسین کردن، بدون هیچگونه فکری؛ فقط با مشاهده ی واقعیت ها __ آنها شروع به ناپدید شدن

می کنند.

روزی خواهد آمد که تو را ترک خواهند کرد؛ تمامی آن جمعیت پراکنده شده و می رود و در آن لحظه برای نخستین بار احساس خواهی کرد که شفای روانی یعنی چه.

و از شفای روانی دری برای شفای روحانی باز می شود. نیازی نیست که تو آن در را باز کنی، به خودی خود باز می شود. فقط کافی است که به مرکز روان دست بیابی و آن در بازخواهد شد. آن در منتظر تو بوده است __ شاید برای زندگانی های متوالی. وقتی که تو بیایی، آن در بلافاصله باز می شود و از آن در، تو نه تنها خودت را می بینی، بلکه تمام جهان هستی را می بینی، تمامی ستارگان و تمام کائنات را می بینی.

بنابراین من می توانم مطلقاٌ بگویم که هیچ سیاستمداری نمی تواند مذهبی باشد تا زمانی که سیاست را دور نیندازد. آنگاه دیگر یک سیاستمدار نیست و چیزی که می گویم شامل او

نمی شود.

همچنین پرسیده ای که آیا یک انسان مذهبی می تواند یک سیاستمدار شود؟ این حتی

غیرممکن تر از اولی است زیرا ابداٌ دلیلی وجود ندارد که او سیاستمدار شود. اگر انگیزه ی

جاه طلبی عقده حقارت باشد، آنوقت چگونه یک انسان مذهبی می تواند سیاستمدار باشد؟

هیچ انگیزه ای وجود ندارد. ولی در گذشته گاهگاهی اتفاق افتاده و شاید هم در آینده رخ بدهد. پس بگذارید برایتان بگویم.

در گذشته این امکان بود، زیرا در دنیا نظام سلطنتی موروثی حاکم بود. گاهگاهی، پسر پادشاه شاید یک شاعر بود. برای یک شاعر رییس جمهور آمریکا شدن بسیار دشوار است: چه کسی به حرفش گوش می دهد؟ مردم فکر می کنند که او دیوانه است و او همچون یک هیپی به نظر می رسد. او حتی نمی تواند خودش را اصلاح کند چه رسد به اصلاح تمام دنیا؟!

ولی درگذشته به سبب وجود نظام های سلطنتی این ممکن بود. آخرین امپراطور هند که انگلیسی ها کشور را از او گرفتند، یک شاعر بود __ برای همین بود که انگلیسی ها توانستند سرزمین را از او بگیرند. نامش بهادرشاه ظفر بود، یکی از بزرگترین شاعران اردو زبان. برای یک شاعر امپراطور شدن ممکن نیست؛ این فقط یک تصادف بود که او فرزند یک امپراطور زاده شده بود.

بنابراین در نظام کهن سلطنتی ممکن بود که در غرب، مردی چون مارکوس اورلیوسMarcus Aurelius امپراطور روم ظاهر شود. او مردی با دیانت بود، ولی این فقط تصادفی بود. مارکوس اورلیوس امروزه نمی تواند رییس جمهور یا نخست وزیر شود زیرا او نمی رود و تقاضای رای کند؛ او گدایی نمی کند __ برای چه؟

در هندوستان این چند بار اتفاق افتاد. آشوکا، یکی از بزرگترین امپراطوران هند، مردی مذهبی بود. بنابراین در گذشته این ممکن بود و آن هم به سبب نظام سلطنتی. ولی در نظام سلطنتی، ابلهان نیز شاه می شوند، مردان دیوانه نیز شاه می شوند، همه چیز ممکن است. بنابراین من از نظام سلطنتی دفاع نمی کنم فقط می گویم که در چنین نظامی، بر حسب تصادف این امکان وجود داشت که انسانی مذهبی یک امپراطور شود.

در آینده، نظام دموکراسی زیاد نخواهد پایید زیرا سیاستمدار در برابر دانشمند فردی جاهل است، او پیشاپیش در خدمت دانشمند است.

آینده به دانشمند تعلق دارد نه به سیاستمدار.

این یعنی که ما باید واژه ی مردم سالاری را تغییر دهیم. من واژه ای برای آن دارم “شایسته سالاری”meritocracy . عامل تعیین کننده شایستگی است. نه اینکه بتوانی با انواع تبلیغات و وعده ها و امیدها رای جمع آوری کنی. در دنیای علم، این لیاقت و کارآمدی تو است که قدرت واقعی و تعیین کننده خواهد بود. و زمانی که دولت به دست دانشمندان بیفتد همه چیز ممکن خواهد بود زیرا من علم را مذهب عینی objective religion و دین را علم ذهنیsubjective science می خوانم.

زمانی که قدرت به دست دانشمندان بیفتد نقشه ی دنیا متفاوت خواهد بود، زیرا چه جنگی بین دانشمندان روسیه و دانشمندان آمریکا وجود دارد؟ آنان هردو بر روی پروژه های یکسان کار می کنند، اگر باهم کار کنند بسیار سریع تر به نتیجه می رسند. این حماقت تمام است که در سراسر دنیا آزمایشات یکسان در هر ملتی تکرار می شود؛ باورنکردنی است. تمام این مردم باهم می توانند معجزاتی صورت بدهند. وقتی که جداجدا کار کنند گران تر تمام خواهد شد.

برای مثال، اگر آلبرت آینشتن از آلمان فرار نکرده بود آنوقت برنده ی جنگ جهانی دوم که بود؟ آیا فکر می کنید که آمریکا و انگلیس و روسیه برنده ی جنگ می شدند؟ نه. فرار یک مرد تنها از آلمان، تاریخ را شکل داد. تمام این نام های قلابی: روزولت، چرچیل، استالین، هیتلر __ همه بی معنی هستند. تمام کار را آن مرد انجام داد زیرا که بمب اتم را ساخت. او نامه ای به روزولت نوشت: “بمب اتم نزد من آماده است و تا شما آن را به کار نبرید راهی برای توقف جنگ نیست.”

او در تمام عمر از این عمل پشیمان بود، ولی این داستانی دیگری است. او می توانست فقط

به یک آدرس دیگر نامه بدهد __ بجای روزولت به آدلف هیتلر __ و تمام تاریخ طور دیگری رقم می خورد، کاملاٌ متفاوت.

آینده در دستان دانشمندان خواهد بود. چندان دور نیست. اینک سلاح های اتمی وجود دارند، سیاستمداران نمی توانند در راس باقی بمانند. آنان هیچ چیز در این مورد نمی دانند، حتی الفبای آن را نمی دانند.

دیر یا زود دنیا در دست کسانی خواهد بود که شایستگی دارند. نخست به دست دانشمندان خواهد افتاد. این را می توانید تقریباٌ همچون یک پیشگویی تلقی کنید که دنیا به دست دانشمندان اداره خواهد شد. و آنگاه ابعاد تازه ی گشوده خواهند شد. دیر یا زود دانشمند از حکیم و عارف دعوت خواهد کرد، زیرا خودش به تنهایی قادر به اداره نیست.

دانشمند نمی تواند به تنهایی از عهده برآید. او می تواند از عهده ی همه چیز برآید ولی

نمی تواند از عهده ی خودش برآید. آلبرت آینشتن می تواند در مورد تمام ستارگان کائنات همه چیز بداند ولی چیزی در مورد مرکز وجود خودش نمی داند.

آینده چنین خواهد بود: از سیاستمدار به دانشمند و از دانشمند به انسان با دیانت __ ولی آن دنیایی کاملآٌ متفاوت خواهد بود.

مردمان مذهبی نمی توانند بروند و درخواست کنند؛ این شما هستید که باید از آنان درخواست کنید. باید از ایشان خواهش کنید. و اگر آنان احساس کنند که درخواست شما صادقانه است و نیازش وجود دارد، شاید آنان در دنیا عمل کنند. ولی به یاد داشته باشید که این دیگر سیاست نخواهد بود.

پس بگذارید تکرار کنم: سیاستمدار اگر سیاست را رها کند می تواند انسانی مذهبی شود؛ وگرنه غیرممکن است.

انسان مذهبی می تواند بخشی از سیاست شود، اگر سیاست تمام ویژگی هایش را تغییر دهد؛ وگرنه برای انسان مذهبی غیرممکن است که در سیاست باشد. او نمی تواند یک سیاستمدار باشد.

ولی طوری که امور حرکت می کنند مطلقاٌ یقین است که دنیا نخست به دست دانشمندان خواهد افتاد و بعد از آن از دست دانشمندان به عرفا خواهد رسید. و تنها در دست عارفان است که شما خود می توانید در امان باشید.

دنیا می تواند یک بهشت واقعی شود.

درواقع، بهشتی وجود ندارد مگر اینکه ما خودمان یکی در اینجا بسازیم.

انجیل راجنیش: جلد دوم، فصل 15 (خلاصه)

The Rajneesh Bible, Vol.II

The Priest = by Osho /جنس آخوند را بهتر بشناسیم

December 31, 2009 2 comments

متن زیر فصل ششم از کتاب “مافیای روح – = کشیشان و سیاستمدارن” است / کشیش را آخوند هم میشه ترجمه کرد

نوش جان “ولایت مدار” و سایر عقب ماندگان ذهنی مثل خودش!

لطفاٌ اگر حال کردی به هم ریش و هم عقیده ی خودت هم بده بخواند تا بهتر بشناسه که خر کی شده!

برای خود “آغا” هم بفرستید تا تفریح کند بیچاره ی مفلس ترسو!

6. آخوند

The Priest

یک داستان باستانی: یک شیطان جوان دوان دوان نزد اربابش می آید. با لرزش و هیجان

به شیطان پیر می گوید، “باید فورا کاری انجام شود، زیرا روی زمین یک مرد حقیقت را یافته است! و وقتی مردم حقیقت را بدانند، چه بر سر شغل ما می آید؟”

پیرمرد خندید و گفت، “بنشین و استراحت کن و نگران نباش. ما مراقب همه چیز هستیم. مردم ما به آنجا رسیده اند.”

ولی او گفت، “من الان از آنجا می آیم ولی حتی یک شیطان هم در آنجا ندیدم.”

پیرمرد گفت، “آخوندها مردم من هستند. آنان مردی را که حقیقت را یافته احاطه کرده اند. اینک آنان واسطه بین آن مرد و توده ها هستند. آنان معابدی برپا خواهند کرد، متون مقدسی خواهند نوشت؛ آنان همه چیز را تفسیر و منحرف خواهند کرد. آنان از مردم خواهند خواست که پرستش و نیایش کنند. و در تمام این جنجال ها، حقیقت گم خواهد شد. این روش قدیم من است که همیشه موفق بوده است.”

آخوندهایی که نماینده ی دین هستند دوستان دین نیستند. بزرگترین دشمنان آن هستند، زیرا دین نیازی به واسطه ندارد: بین تو و جهان هستی یک ارتباط مستقیم و بی واسطه وجود دارد. تنها چیزی که نیاز است بیاموزی این است که زبان جهان هستی را یاد بگیری. زبان انسان را

می دانی ولی این زبان جهان هستی نیست.

جهان هستی فقط یک زبان می داند: و آن سکوت است.

اگر تو نیز بتوانی ساکت باشی قادر به درک حقیقت خواهی بود، خواهی توانست معنی زندگی و اهمیت هرآنچه را که هست درک کنی. و هیچکس وجود ندارد که بتواند حقیقت را برایت تفسیر کند. هرکسی باید حقیقت را برای خودش بیابد. هیچکس نمی تواند این کار را از طرف تو انجام دهد. ولی این کاری است که آخوند ها در طول قرن ها انجام داده اند. آنان همچون یک دیوار چین بین تو و جهان هستی ایستاده اند.

اگر مردم شروع کنند به نزدیک شدن به واقعیت، بدون اینکه کسی آنان را رهبری کند، بدون اینکه کسی به آنان بگوید چه چیز خوب است و چه چیز بد، بدون اینکه کسی به آنان نقشه ای بدهد که از آن پیروی کنند، میلیون ها انسان قادر خواهند بود تا جهان هستی را درک کنند __ زیرا حتی تپش قلب ما نیز همان تپش قلب کائنات است، زندگی ما نیز بخشی از حیات فراگیر در هستی است.

ما غریبه نیستم، از مکانی دیگر نیامده ایم؛ ما در درون جهان هستی رشد می کنیم. ما بخشی از آن هستیم، یک بخش اساسی از آن __ فقط باید به قدر کافی ساکت باشیم تا بتوانیم چیزی را که نمی توان با واژه ادا کرد بشنویم: موسیقی هستی را، سرور عظیم آن را، ضیافت مدام جهان هستی را.

زمانی که این ها شروع کردند به نفوذ در قلب ما، تحول رخ خواهد داد. و این تنها راهی است که انسان مذهبی می شود __ نه با رفتن به کلیساها که ساخته بشر هستند، نه با خواندن متون مذهبی که محصول بشر هستند.

ولی کشیشان وانمود کرده اند که متون مقدس آنان توسط خداوند نوشته شده است. فقط خود همین مفهوم ابلهانه است. فقط به آن متون مقدس نگاه کنید: هیچ امضایی از خداوند در آنها نخواهید یافت.

هر کتاب مقدس شواهد حقیقی به دست می دهد که توسط انسان نگاشته شده و آن هم انسان های احمق، انسان های ابتدایی.

متون مقدس نگارش انسان هستند، تندیس های خداوند ساخت بشر هستند، معابد و کلیساها ساخت بشر هستند، ولی هزاران سال شرطی شدگی به آن ها نوعی قداست و حرمت بخشیده است. و هیچ چیز مقدس و ربانی در آن ها نیست.

آخوند بیش از هر کس دیگر انسان را فریب داده است. این بدترین شغل در دنیاست __ حتی بدتر از حرفه ی روسپیان. دست کم روسپی در عوض چیزی به شما می دهد؛ آخوند فقط هوای داغ می دهد. او چیزی ندارد که به شما بدهد.

و تمامش این نیست: هرگاه فردی به حقیقت دست یافته این آخوندها برعلیه او بوده اند. واضح است که باید هم باشند، زیرا اگر حقیقت او توسط مردم دریافت شود، میلیون ها کشیش در دنیا بیکار خواهند شد. و اشتغال آنان مطلقاٌ غیرمولد است. آنان انگل هستند و به مکیدن خون

انسان ها ادامه می دهند. از لحظه ای که نوزاد متولد می شود، تا زمانی که وارد گور

می شود، آخوند به یافتن راه هایی برای بهره کشی از او ادامه می دهد.

تا زمانی که دین از دست آخوندها آزاد نشود، دنیا فقط با شبه مذاهب به سر خواهد برد و هرگز دنیایی با دیانت نخواهد شد.

و یک دنیای با دیانت نمی تواند مصیبت زده باشد؛ دنیای با دیانت باید پیوسته سرشار از جشن و خوشی باشد.

انسان با دیانت چیزی جز شعف خالص نیست. قلبش سرشار از ترانه است. تمام وجودش آماده است تا هرلحظه به رقص درآید.

ولی آخوند جست و جوی حقیقت را از انسان گرفته است: او می گوید نیازی به جست و جو نیست؛ پیشاپیش یافته شده و شما فقط باید ایمان بیاورید.

آخوند مردم را رنجور ساخته است، زیرا تمامی خوشی های زندگی را محکوم می کند. او برای اینکه بتواند لذات دنیای دیگر را تحسین کند تمام لذات این دنیا را محکوم می کند.

دنیای دیگر افسانه ی اوست. و او می خواهد که انسان ها واقعیت را فدای مفهوم افسانه ای او کنند __ و مردم چنین کرده اند.

آخوندها دشمن هرکسی هستند که عاشق حقیقت باشد، هر کسی که در جست و جوی حقیقت باشد و یا آن را یافته باشد.

هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک باشی، آخوند با تو دشمن تر است. تو مشتریانش را پراکنده

و در کسب و کارش اختلال می کنی. برای او دین یک کسب و کار است.

آخوندها در مجادله بسیار کارآمد هستند. آنان استدلال هایشان را پالایش کرده اند. آنان کار دیگری جز این ندارند. فقط مباحثه می کنند.

آنان می توانند حواس تو را پرت کنند می توانند تو را گمراه کنند. تو حقیقت را نمی شناسی، آنان نیز حقیقت را نمی شناسند، ولی آنان مباحثه کردن و سفسطه بازی را می دانند. آنان

می توانند ذهن های شما را به هرچیزی که بخواهند متقاعد کنند. تمام کشیشان به طبقه ی سفسطه گران تعلق دارند.

یک سفسطه باز یک روسپی است. مباحثات هیچ چیز را اثبات نمی کند. یک استدلال بهتر،

و آنان را می توان شکست داد.

اگر آن تجربه را نداشته باشی وارد بحث و استدلال و سفسطه شدن خطرناک است، زیرا ذهن تو، بدون آن تجربه، می تواند بخاطر استدلالی که درست نیست متقاعد شود.

نخست تجربه را کسب کن __ آنگاه نیازی نیست که از استدلال بترسی، زیرا هیچ بحثی قادر نیست تجربه ی تو را نابود کند. تجربه ی تو کیفیتی دارد که خودش بدیهی و آشکار است.

آخوندها وانمود می کنند که بسیار فروتن هستند، ولی آنان بسیار کینه توز و انتقام گیر هستند. و می توانی این را در سراسر دنیا ببینی: آخوندها فقط یک کار کرده اند: جنگ افروزی

کرده اند __ جنگ های مذهبی __ آنان این را جهاد یا جنگ صلیبی می خوانند. آنان بیش از هرکس دیگر آدم کشته اند، به نام دین، به نام عشق، به نام حقیقت.

تواضع آنان نفاق است. انتقام گیری آنان به خوبی شناخته شده است.

آنان هزاران سال است که اتحاد انسان ها را نابود کرده اند. تمامی بشریت یکی است، ولی آخوندها نمی گذارند این اتحاد صورت بگیرد، زیرا اگر تمام بشریت یکی شود، اگر این

صفت ها دور انداخته شوند __ که یکی مسیحی است و دیگری یهودی و دیگری هندو یا محمدی __ آنوقت آخوندها ورشکست می شوند. آنان حرفه ای پردرآمد دارند __ و هیچ کاری نمی کنند، بجز ایجاد دردسر و اغتشاش میان مذاهب مختلف.

حتی با آنان تماس هم نداشته باشید! حتی با  تماس باایشان شما آلوده می شوید. آنان زشت ترین و کثیف ترین حرفه را در روی زمین دارند.

تمام ناجیان قید و بندهای مختلفی برای انسان خلق کرده اند. درواقع هیچکس نمی تواند دیگری را نجات بدهد. فرد می تواند خودش را نجات دهد، ولی تظاهر به اینکه “من ناجی هستم، فقط به من باور بیاورید ومن شما را نجات خواهم داد؛ من منجی هستم، تنها ناجی واقعی” تولید اسارت می کند.

این اسارت ها روحی و روانی هستند؛ برای همین است که آن ها را نمی بینید. وگرنه منظورت چیست وقتی که می گویی، “من یک مسیحی هستم”، یا “من یک هندو هستم”،

یا ” من یک بودایی هستم” ؟ این یعنی که “من باور دارم که گوتام بودا ناجی من خواهد بود”؛ که “من فقط منتظرم که عیسی مسیح بیاید و مرا نجات دهد.”

اینگونه، از تلاش برای متحول کردن خودت دست برداشته ای __ و این  تنها راهی است برای هرگونه تحول. تمام این ناجیان فقط برای مردم اسارت آفریده اند. و کشیشان به نمایندگی از سوی آن ناجیان مرده ادامه می دهند.

این آخوندها خودشان نیز در اسارت هستند، ولی دست کم این اسارت برایشان سودآور است. دیگران که در اسارت هستند فقط وقتشان را در انتظار هدر می دهند. تمام انتظارها نشستن در انتظار گودوGodot  است که هرگز نمی آید.

هر مذهبی شرافت انسان را نابود می کند و او را یک گناهکار می خواند. بجای اینکه به انسان شرافت ببخشد و او را زیبا تر و درستکارتر سازد و از انسان یک خدا بر روی زمین بسازد آنان تمام بشریت را جمعیتی از گناهکاران ساخته اند. و آنچه شما نیاز دارید بکنید این است: “ای گناهکاران! به زانو در آیید.”

آنان این را پرستش می خوانند و این را نیایش می دانند. این چیزی جز خودکشی نیست. این یعنی ازبین بردن خود و نابودکردن حرمت انسانی و شرافت خویش.

شما والاترین تجلی تکامل در جهان هستید. جهان هستی به شما امید بسته و رویایش این است که شما به مراحل بسیار والاتری از معرفت برسید. رویای جهان هستی در درون شما این است که شما انسان برترsuperman  شوید. ولی این آخوندها فقط گناهکاربرتر درست

کرده اند.

چه نیازی به این همه کلیسا و معبد و کنیسا هست؟ آیا تمام این دنیا، تمام کائنات، یک معبد زیبا نیست؟ آسمان پرستاره در شب، روز پر از درخشش خورشید، پرندگانی که آواز می خوانند، گل های شکوفا __ چه زیبایی برتر از این می توانید خلق کنید؟

این گستره ی جهان هستی آزادی شما است. با محدود شدن توسط ایدئولوژی های کاذب در درون یک کلیسا شما  چیزی جز یک زندانی نیستید. تمام این کائنات پرستشگاه خداوند است. و هرآنچه که زنده است چیزی جز الوهیت نیست.

همه چیز مقدس است، هیچ چیز نامقدس profane وجود ندارد.

دوگانگی توسط آخوندها ایجاد شده است. و دوگانگی بین مقدس و نامقدس، در درون شما تولید دوگانگی کرده است __ دوگانگی بین بدن و روح. این تولید یک بشریت اسکیزوفرنی کرده است __ همه دچار شکاف شخصیتی هستند.

تا زمانی که یگانه نشوی، یک هماهنگی و همخوانی عمیق، هرگز موسیقی آسمانی را نخواهی شنید __ که تنها گواه است که این دنیا بد نیست، که دنیا زنده است: نه تنها زنده است، بلکه هشیار است: نه تنها هشیار است، بلکه پیوسته خلاق است.

مسیحیان می گویند که خدا دنیا را در شش روز آفرید و در روز هفتم، یکشنبه، استراحت کرد _ و هنوز هم در حال استراحت است. دوشنبه ی او هنوز فرا نرسیده است!

این دنیا، این کائنات وسیع که بی پایان است، یک روند دایم از خلاقیت است. هنوز هم در حال آفریده شدن است. چه کسی می گوید که آفرینش در شش روز کامل شد؟ و چرا باید در شش روز کامل شود؟ هیچ چیز به نظر کامل نمی آید. همه چیز در حال رشد است: هوشمندی انسان در حال رشد است؛ معرفت انسان در حال رشد است.

در آن شش روز خداوند زرتشت را نیافرید، گوتام بودا را نیافرید و عیسی مسیح را نیافرید. اینان گام های والاتر تکامل هستند.

شما فقط یک پل هستید.

شما یک موجود being  نیستید بلکه فقط یک شدن becoming  هستید.

این بسیار منطقی و اصالتاٌ درست است که انسان یک شدن است.

هرچیز که کامل شود می میرد، زیرا دیگر هیچ امکان رشدی ندارد. خودش را به مصرف رسانده است و تماماٌ مصرف شده است.

زندگی باید یک شدن باقی بماند، نه یک وجود. باید به پیشرفت ادامه دهد، باید آسمان ها را یکی پس از دیگری درنوردد و از یک قله به سوی قله ی بعدی حرکت کند.

اگر خدا خالق دنیا بود آنوقت چرا اینهمه مصیبت وجود دارد؟ آنوقت چرا مردم از گرسنگی می میرند؟ آیا خداوند دنیایی را که خلق کرده از یاد برده است؟ اگر خدا کائنات را خلق کرده باشد، آنوقت مسئول آن است: مسئول تمام گناهکاران، مسئول تمام جنایتکاران __ زیرا تخم گناه و تخم جنایت را او آفریده است. وگرنه این ها از کجا آمده اند؟ __ او تنها آفریننده است.

اگر مردی فرد دیگری را به قتل برساند، چه کسی خواهش کشتن را خلق کرده؟ اگر مردی   تجاوز کند، چه کسی تمایل به تجاوز را خلق کرده؟ آنوقت چه کسی مسئول سلاح های اتمی است؟ چه کسی مسئول آدلف هیتلر و جنگ جهانی دوم است؟ چه کسی مسئول مرگ پنجاه میلیون انسان در جنگ جهانی دوم است؟ و اگر جنگ جهانی سوم روی دهد و تمام زندگی در این سیاره ی زیبا نابود شود، چه کسی مسئول آن است؟

خدا باید مسئولیتش را قبول کند. اگر او خالق است، آنوقت باید نابود کننده هم باشد، این یک استنتاج روشن است.

و هنوز هم ابلهان خدا را پرستش می کنند _ آنان واقعاٌ بی باک هستند! در پرستش آنان

بی باکی زیادی وجود دارد: پرستیدن خدایی که مخلوقات خودش، آدم و حوا، را از عاقل شدن و دستیابی به زندگی جاودان باز می دارد. هنوز هم کشیشان به پرستیدن او ادامه می دهند و مردم نیز کورکورانه از کشیشان پیروی می کنند.

به نام خدا بیشترین تعداد مردمان کشته شده اند تا هر نام دیگر. خدایی عجیب، خالقی عجیب؛ نمایندگانی عجیب که تمام کارشان کشتن انسان ها و نابود کردن انسان است!

عجیب اند این کشیشان به اصطلاح مذهبی که تمام آموزش هایشان ترک دنیا است __ و خدا خالق این دنیا است. آیا نمی توانید این تضاد را ببینید؟ اگر خدا خالق این جهان باشد، آنگاه ترک دنیا یعنی ترک خدا.

جورج گرجیفGeorge Gurdjieff  عادت داشت بگوید که تمام مذاهب با خدا مخالف هستند. زیرا تمام آموزش آنان این است که “دنیا را ترک کنید.” خدای بیچاره دنیا را در شش روز خلق کرده و چنان خسته شده که دوشنبه ی او هنوز فرا نرسیده است! از آن زمان تاکنون جایی پیدایش نشده است. شاید خودش را کاملاٌ مصرف و تمام کرده باشد: روز یکشنبه به خواب رفته و دوباره بیدار نشده است! و آنوقت این آخوندها به این آموزش ادامه می دهند که: دنیا را ترک کنید. ترک دنیا یعنی ترک خدا، زیرا این دنیا مخلوق او است.

این مردم خودشان نجات یافته به نظر نمی آیند. فقط نگاهی به پیروان این به اصلاح مذاهب بیندازید: به دیدن راهبان جین بروید! چشمانشان نشانی از هوشمندی ندارد و چهره هایشان از نور و شکوه نمی درخشد. آنان خودشان را شکنجه می دهند: طریقت آنان این است. و اگر خودت را شکنجه بدهی، نمی توانی گلی زیبا باشی.

و تمام مذاهب…. نگاهی به پاپ بیندازید: آیا فکر می کنید که او چیزی از الوهیت دارد،

هاله ای از الوهیت دارد؟ پاپ قبل از او یک همجنس باز بود. آیا همجنسبازی الهی است؟ شاید! زیرا تثلیث مسیحیت نیز به نظر گروهی از مردان هستند: خدای پدر، خدای پسر و یک موجود عجیب به نام روح القدس __ حتی یک زن نیز میانشان نیست!

پاپ ها در طول تاریخ هزاران زن را به جرم جادوگر بودن، زنده به آتش کشیده اند. و معیارشان برای اینکه چه زنی جادوگر است چه بوده؟ امروزه دیگر خبری از زن جادوگر نیست __ آنان ناگهان ظاهر شدند و ناگهان ناپدید شدند! __ معیاری در کار نبود: هر مردی می توانست به پاپ گزارش بدهد.

پاپ یک دادگاه ویژه تعیین کرده بود: فقط یک حدس و گمان که فلان زن به نظر جادوگر

می آید کافی بود. هر مردی برای این کار شایسته بود. هیچ دلیلی درخواست نمی شد. آن زن را بلافاصله دستگیر می کردند و برای روزهای متوالی تحت شدیدترین شکنجه ها قرار

می دادند. آنان برای شکنجه دادن ماشین هایی اختراع کرده بودند.

و در نهایت، چون تنها راه خلاص شدن از شکنجه اعتراف بود، آن زن باید اعتراف می کرد که جادوگر است. اعتراف او تنها معیار بود! و اگر هرکسی را به قدر کافی شکنجه بدهی و راهی جز اعتراف نباشد، می توانی از هرکسی هر اعترافی را بگیری. و آن دادگاه ویژه به او دیکته می کرد که چه باید بگوید: که او جادوگر است و با شیطان رابطه ی جنسی داشته است.

شیطان وجود ندارد، ولی آن زن باید در دادگاه این را می گفت، وگرنه شکنجه ها دوباره شروع می شد. و زمانی که او در دادگاه اعتراف می کرد که جادوگر است و با شیطان همخوابگی کرده، آنوقت دادگاه راضی می شد. هیچ نیازی به هیچ گواه دیگر نبود.

رای دادگاه ساده بود: زن باید در وسط شهر زنده زنده در آتش می سوخت تا همه بتوانند ببینند که همخوابگی با شیطان چه عواقبی دارد. هزاران زن را اینگونه زنده به آتش کشیدند. و این پاپ ها مسئول آن هستند.

این پاپ ها هیچ نشانی از سرخوشی، سرور، خلاقیت و سکوت ندارند. آری، آنان به انجام کارهای احمقانه ادامه می دهند: زمین را می بوسند. وقتی که پاپ لهستانی به اینجا آمد، درفرودگاه دهلی زمین را بوسید. من گفتم، “این نخستین طعم مذهب هندو است که چشیده، زیرا در اینجا تمام زمین پر از پهن گاو است: پهن مقدس از گاو مقدس!” ولی با بوسیدن زمین تو فقط حماقت خود را نشان می دهی نه چیزی دیگر را.

آنان باید نشان دهند که نجات یافته اند و به بیداری رسیده اند و به رهایی رسیده اند. ولی واقعیت چنین نیست. آنان بیشتر و بیشتر در اسارت هستند.

آنان متظاهر هستند: آنان خود را چوپان می خوانند، ولی به جمعیت گوسفندان تعلق دارند، زیرا آنان از یک حقیقت ساده غافل هستند __ که پل های زیادی به آینده وجود دارند. انسان توان های بسیار زیاد دارد. او می تواند به انواع بسیار زیادی از انسان جدید تبدیل شود. و ما در دنیا نیاز داریم که هر انسان جدید، موجودی منحصر به فرد باشد، تا این تنوع و آن زیبایی که این تنوع با خود می آورد، در روی زمین زنده باقی بماند. اگر همه یکسان باشند، زندگی کسالت آور می شود.

آخوندها جلوی رشد انسان را گرفته اند و از پرواز او در آسمان باز به هرنوعی ممانعت

کرده اند __ آنان آزادی را مجاز ندانسته اند.

آنچه شما نیاز دارید یافتن راهی به آزادی مطلق است __ آزادی از انواع اسارت های روانی و روحانی __ و آنگاه شما خودتان ناجی خود می شوید. و شما ابرانسان هایی به مراتب والاتر از تمام ناجیان گذشته خواهید بود.

زرتشت: الهه ای که می تواند برقصد

7 آوریل 1987 (خلاصه)

Zartushtra: A God That Can Dance

دین و ایمون بی خدایان دروغگو را بنده ندارم

December 31, 2009 Leave a comment

شماها دین و ایمون ندارید شماها ناموس نمی شناسید شماهایید که وتن فروشید البته اینم بگم بچاره ها ما خدا پشتمونه و با پیروی از ولایت ان شاالله ریشتون کنده می شه و دل امام زمان و روح امام حسین هم شاد می کنیم

============

پیام بالا را تازه دیدم و اجازه ی انتشار دادم و در اینجا بهتره به “ولایت مدار” نامحترم عرض کنم که تو درست میگی/ اگر دین و ایمون = قتل و تجاوز و دزدی و خشونت و ضعیف کشی،

بله بنده آن را ندارم و خوشوقتم که ندارم

و فعلاٌ هم که خدای راستین با ماست و ریشه ی شما شپشوها داره کنده میشه…. پس قدری آب خنک بیاور و بشین توش! سوخته؟ بزن تو آب خنک….

و بنده را واداشت تا دو فصل از کتاب “مافیای روح” را  تقدیم “ولایت مدار” کنم تا به خود “ولی سفیه” هم نشون بدهد

یکی در مورد آخوند ها است و دیگری در مورد سیاستبازها که در  حکومت ضداسلامی ولی سفیه
هردوشون یک زهر هستند!

متحد باشیمUnity=Victory/Disunity=Defeatتوفیق ما در اتحاد ما است و شکستمان درپراکندگی

December 17, 2009 Leave a comment
Follow

Get every new post delivered to your Inbox.